کوتاه‌ترین داستان ترسناک جهان: فقط 12کلمه!!

کوتاه‌ترین داستان ترسناک جهان: فقط 12کلمه!!
کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا داستان زیر است که ...

 

 

 

ترسناک ترین داستان کوتاه جهان..............................


موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه ، جالب ترین ها ، ترسناک

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه دهم دی 1391 | 20:25 | نویسنده : rozhin yasini |

مردی با این مهربانی و سخاوت (طنز)


تعدادی مرد در رخت کن یک باشگاه گلف هستند... . موبایل یکی از آنها زنگ می زند، مردی گوشی را بر میدارد و روی اسپیکر می گذارد و شروع به صحبت می کند.

همه ساکت میشوند و به گفتگوی او با طرف مقابل گوش می دهند!

 

 

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب.


موضوعات مرتبط: خنده و باز هم خنده ، داستان های کوتاه ، جالب ترین ها ، رنگین کمان

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه پنجم آبان 1391 | 16:18 | نویسنده : rozhin yasini |

به این داستان خوب توجه کنید.


اعتقاداتتان را چند می فروشید؟

 

مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد!
می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم!
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم!!


منبع : بیتوته



حالا بگید چه احساسی دارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه ، جالب ترین ها

تاريخ : شنبه بیست و نهم مهر 1391 | 20:52 | نویسنده : rozhin yasini |

ماجرای پسرکی که چمن ها را کوتاه می کرد

ماجرای پسرکی که چمن ها را کوتاه می کرد
پسرك پرسید: خانم، می‌توانم خواهش كنم كوتاه كردن...

 

 

داستان بسیار زیبایی در ادامه ی مطلب.


موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه ، جالب ترین ها ، فلسفه ، رنگین کمان ، بارونی ، کودکان شیرین

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و سوم مهر 1391 | 21:55 | نویسنده : rozhin yasini |

داستان زیبای نوه خوب من,داستان,داستان کوتاه

حامد با اصرار سوار ماشین پدرش شد .هر کاری کردند از ماشین پیاده بشه نشد که نشد. پدر و مادرش فکر میکردند اگه بفهمه بابا بزرگ رو میخوان ببرن خونه سالمندان و اون دیگه نمی تونه پدر بزرگش رو ببینه قیامت به پا میکنه.اما اینطور نشد.

 

 

بقیه ی داستان در ادامه ی مطلب.


موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه ، جالب ترین ها ، رنگین کمان ، بارونی ، کودکان شیرین

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه شانزدهم مهر 1391 | 19:11 | نویسنده : rozhin yasini |
از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم ! (حتما بخوانید )
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه ...

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ... دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره ...

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین ...
 
 
 
 
منبع : تکناز
 
 
به نظر من واقعا عالی بود.چه دختر مهربونی.خیلی خوبه آدم همیشه اینجوری باشه.
 
 
نظر یادتون نره.

موضوعات مرتبط: جملات زیبا ، دانستنی ها ، داستان های کوتاه ، جالب ترین ها

تاريخ : دوشنبه ششم شهریور 1391 | 3:2 | نویسنده : rozhin yasini |

داستان,داستان کوتاه

ایستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می‌جوی و می‌بلعی لذت ببری، بیزارم. به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می‌کنی تا معده‌اش را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی می‌برد و چنان کیفی می‌کند که اگر می‌توانست چیزی بگوید، حداقلش یک "آخیش!" یا "به به!" بود. حالا من ایستاده‌ام توی صف ساندویچی،‌ فقط برای این که خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به به برگردم سر کارم.

نوبتم که می‌شود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده سفارش غذا را می‌گیرد و بدون آن که قبضی دستم بدهد می‌رود سراغ نفر بعدی. می‌ایستم کنار، زیر سایهء یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شده‌اند نگاه می‌کنم، که آیا اینها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمده‌اند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می‌برند. آقای فروشندهء خندان صدایم می‌کنم و غذایم را می‌دهد، بدون آن که حرفی از پول بزند.

با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، می‌خورم. انگار که قرار است برگردم شرکت و شاتل هوا کنم، انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم کل پروژه‌های این مملکت از خواب بیدار و بعدش به اغما می‌روند. می‌روم روبروی آقای فروشندهء خندان که در آن شلوغی فهرست غذا به همراه اضافاتی که خورده‌ام را به خاطر سپرده است. می‌شود ٧٢٠٠ تومان. یک ١٠ هزار تومانی می‌دهم و منتظر باقی پولم می‌شوم. ٣٠٠٠ هزار تومان بر می‌گرداند. می‌گویم ٢٠٠ تومانی ندارم. می‌گوید اندازهء ٢٠٠ تومان لبخند بزن! خنده‌ام می‌گیرد. خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید: "این که بیشتر شد. حالا من ١٠٠ به شما بدهکارم!" تشکر و خداحافظی می‌کنم و موقع رفتن با او دست می‌دهم.

انگار هنوز هم از این آدم‌ها پیدا می‌شوند، آدم‌هایی که هنوز معتقدند لبخند زدن زیبا و لبخند گرفتن ارزشمند است. لبخند زنان دستانم را می‌کنم توی جیبم و آهسته به سمت شرکت بر می‌گردم و توی راه بازگشت آرام زیر لب می‌گویم: "آخیش! به به!"

 

 

 

منبع : بیتوته

 

 

 

به نظر من که عالی بود.خیلی مفهوم داشت.

 

 

 

نظر یادتون نره.


موضوعات مرتبط: خنده و باز هم خنده ، داستان های کوتاه ، جالب ترین ها

تاريخ : یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391 | 19:19 | نویسنده : rozhin yasini |
دختری بسیار مهربان و خوش اخلاق بود.اما غم بزرگ در زندگی داشت.او فقیر بود اما غم او این نبود.او هیچ وقت مادرش را ندیده بود.وقتی چهار ماه داشت مادرش مرده بود و او فقط با دیدن عکس های مادرش بزرگ شده بود.پدر مهربانی داشت اما این هم نمیتوانست او را خوش حال کند.او دلش یک مادر میخواست.

روزی در خواب پری ای را دید که پرواز میکرد.پری ناگهان برگشت و در چشم های دختر نگاه کرد و گفت: نمیتوانی مادرت را ببینی اما شاید بتوانی شاد زندگی کنی و این ناراحتی ات را فراموش کنی.بگو ببینم تا به حال اشک ریخته ای؟

دختر کوچک با تعجب گفت : ب....بله.ولی برای چه میپرسید؟

پری گفت : از روی ناراحتی یا خوش حالی؟

دختر گفت : مگر میشود از روی خوش حالی هم گریه کرد؟

پری هم در آخرین جواب گفت : اگر روزی توانستی از خوش حالی اشک بریزی شاد ترین آدم زمین هستی.بعد از این جمله پری غیب شد و دختر از خواب پرید.

سال ها گذشت و دخترک بزرگ شد و زندگی خوبی داشت و از نظر مالی مشکلی نداشت.ولی هنوز هم دلش میخواست مادر داشته باشد.

دختر خودش صاحب دختر هنرمندی شده بود.نقاشی های دختر او در جهان نظیر نداشتند.با این که دخترش کوچک بود ولی انگار هنرمندی شصت ساله بود.

روزی در نقاشی اش پدر و دختری را کنار دریاچه کشید که میخندیدند.وقتی دخترک قصه ی ما که حالا خودش مادر شده بود این نقاشی را دید با یاد آوری خاطرات خوشی که با پدر مرحومش داشت اشکی از خوش حالی بر صورتش نشست و منظور پری را از شاد ترین آدم دنیا فهمید.

 

 

 

چه طور بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به نظر خودم که بد نبود.جالب شده بود

امیدوارم شما لذت برده باشید و با نظراتتون به زیبا تر شدن داستان هام کمک کنید.


موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه

تاريخ : دوشنبه نهم مرداد 1391 | 16:17 | نویسنده : rozhin yasini |
داستان بسیار زیبای جادوگر شهر از را در ادامه ی مطلب بخوانید.
موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه دوم مرداد 1391 | 18:2 | نویسنده : rozhin yasini |
زني در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.
او برروي يک صندلي دسته‌دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
در کنار او يک بسته بيسکويت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.
وقتي که او نخستين بيسکويت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد»
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکويت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.
وقتي که تنها يک بيسکويت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرين بيسکويت را نصف کرد و نصفش را خورد.
اين ديگر خيلي پررويي مي‌خواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت ورودي اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه ي بيسکويتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد... يادش رفته بود که بيسکويتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بيسکويت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

 

 

 

منبع : http://ketabodastan.blogfa.com

 

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه.

 

از این داستان یه درس اخلاقی میگیرم اونم اینه که باید عصبانیتمونو کنترل کنیم.


موضوعات مرتبط: جملات زیبا ، داستان های کوتاه

تاريخ : چهارشنبه چهاردهم تیر 1391 | 4:28 | نویسنده : rozhin yasini |
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.

بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

 اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟

 معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

 

 

 

 

منبع : http://da3tankotah.mihanblog.com


موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه

تاريخ : چهارشنبه چهاردهم تیر 1391 | 4:22 | نویسنده : rozhin yasini |
سلام با یه داستان کوتاه در خدمتتان هستم.

 

باورم نمیشد که صمیمی ترین دوستم با من این طور رفتارکند.

نمیدانم شاید یکهویی از من بدش آمده اما نباید این طور احساساتم را زیر پا بگذارد.شاید هم من رفتاری داشتم که به او برخورده اما این قدر؟!!!

شاید هم اصلا دوستم نبوده و .....

نه درباره ی این یکی صحبت نمیکنم چون میدانم باورش هم برای خودم و هم دیگران سخت است ولی شاید همین طور باشد.کسی چه میداند.

ناگهان دیدم شیرین از دور دوان دوان می آید.ترسیدم و گفتم شاید اتفاقی افتاده و او نفس نفس زنان رسید و گفت : نمیدانی او چه چیز ها پشت سرت گفته است.پیش همه گفته که ازشان بد گفتی.راست است؟

با خود گفتم : میدانستم که احتمال سوم درست است.

شیرین گفت : چرا حرف نمیزنی ؟

گفتم : باید در انتخاب دوست بسیار دقت کنیم .میدانم که اشتباه کرده ام.

و راهم را کشیدم و رفتم و دیگر با او حرف نزدم .چون میدانستم که باز هم فریب شیطان را میخورم. اوست که ما را گمراه میکند و بعد هم فریبش را آشکار میکند.


موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه

تاريخ : سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 | 2:47 | نویسنده : rozhin yasini |
میچینمشان دور خودم.نگاهشان میکنم.هرکدام اسم دارند.

گوش مخملی چشم حنایی لاکی و ......

آنها هم از این که من خیلی وقت است با آنها بازی نکردم ناراحتند.

رویشان را برمیگردانند و میگویند : تو دوست ما نیستی.تو ما را دوست نداری.ماهم با تو قهریم.

میگویم : من دوستتان دارم بچه ها .شما ها هم بازی های همیشگی من هستید.

هیچ کدام گوش نمیدهند.

کمی بعد خرگوش با مهربانی میگوید : با تو شوخی کردیم عزیزم .وهمه یشان میزنند زیر خنده.

از دستشان ناراحتم . شوخی بی مزه ای بود.

از خواب میپرم.هنوز هم آنها را دوست دارم .آنها هم مرا دوست دارند.خواب جالبی بود.

 

خیلی تخیلی شد نه؟

امیدوارم برام بازم نظر بذارید.

خداحافظ دوستان.


موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه

تاريخ : دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 | 17:55 | نویسنده : rozhin yasini |
سلام من چند تا داستان کوتاه نوشتم که شاید خوشتون بیاد.

راز قتل دوستم

در یک مدرسه شاگردی به طور نامعلومی کشته میشود.

مدیر مدرسه به هیچ کس حتی پلیس اجازه نمیدهد به محل جنایت نزدیک شوند.

دو دوست به اسمهای لئونی و ماری سعی میکنند که از راز این قتل باخبر شوند.بر اثر این تحقیقات آنها میفهمند که یکی از معلم های آنها یک کاراگاه ببسیار ماهر است و برای تحقیق در باره ی کارهای مدیر و معلم های مدرسه به آنجا آمده است.

آنها با همکاری آن کارآگاه که فنی نام داشت به یکی از معلم ها شک میکنند و به مدیر میگویند اما مدیر از اینکه یک کارآگاه در مدرسه اش بوده کلی عصبانی میشود و برای همین کارآگاه فنی میخواهد که دوباره تحقیقاتش را انجام دهد.

پس از چند مدت تحقیقات میفهمد که خود مدیر آن دانش آموز را کشته چون ازش بدش می آمده.

بعد از مدتی آن مدیر را به زندان می اندازند و خود کارآگاه فنی مدیر مدرسه میشود.

 

دو دلقک

دو برادر به عنوان دو دلقک در سیرکی جهانی کار میکنند.

آن ها از یک خرس در سیرک نگهداری میکنند.

روزی یکی از دلقک ها به طور نامعلومی به قتل میرسد.

یک روز خرس در سیرک گم میشود و دلقک برای پیدا کردن آن به جنگل میرود ولی با کمال تعجب در آن جا برادرش را میبیند که با خیال راحت نشته و سیب میخورد.

از ترس فرار میکند و به کابین رئیس سیرک میرود اما برادرش زود تر از او به آنجا رسیده و با خوش حالی میگوید : آن خرس خرس نبود . او یک آدم بود در لباس خرس که میخواست من را بکشد و من هم او را تحویل پلیس دادم.

و آن ها با خوش حالی به کارشان ادامه دادند و مشهور ترین دلقک های جهان شدند.

 

لالایی مرگ

دو خواهر بسیار فقیر با هم زندگی میکردند.

خواهر کوچکتر از بچگی فلج بود و نمیتوانست راه برود و خواهر بزرگتر از این موضوع خیلی قصه میخورد چون میدانست که خواهرش نمیتواند مانند بقیه ی بچه ها شاد باشد و بازی کند.

روزی خواهر بزرگتر برای کار به بیرون خانه میرود .

خرگوشی آرام آرام به خانه نزدیک میشود و پیش خواهر کوچکتر میرود.

به او میگوید : بیا  با همدیگه از اینجا بریم زود باش.

و خواهر کوچکتر با ترس و لرز و تعجب به دنبال خرگوش راه افتاد.

ولی او نمیدانست که این روحش است که دارد همراه خرگوش میرود .

خواهر بزرگ

خواهر بزرگ از اینکه خواهر کوچکش مرده است خیلی قصه خورد و چند روز بعد از گشنگی و ناراحتی شدید مرد.

 

خانواده ی خوش بخت

مادر مهربانی با دو بچه ی بامزه و کوچکش زندگی میکند.

پدر خانواده چند سال پیش مرده بود و از آن به بعد مادر خیلی کار میکرد.

روزی مادر میخواست به دیدن یکی از دوستانش برود و به بچه ها گفت آش درست کنید.

بچه ها که نمیدانستند که چه چیز هایی باید در آش بریزند هر چیزی که دم دستشان بود در آش ریختند.

مثل : سوسیس و زرد چوبه و فلفل و انواع چیز های دیگر.

مادر آمد خانه و به آنها گفت که در آش سوسیس نمیریزند و گفت که نباید از آن بخورند ولی بچه ها میخواستند آن را امتحان کنند و حسابی دل درد گرفتند و مادرشان به آنها گفت که از یک قرص بخورند.

ولی چون آن قرص ها شبیه آب نبات بود آن ها همه ی جعبه ی قرص را خوردند.

روزی که میخواستند برای دیدن خاله شان به شهر او بروند در قطار کلی شلوغ بازی در آوردند و برای همیشه پیش خاله شان ماندند.

داستانام چطور بود ؟

امیدوارم خوشتون بیاد.

نظرم یادتون نره.


موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه

تاريخ : یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 | 16:14 | نویسنده : rozhin yasini |
این داستانو خودم نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد.

دخترکی کوزه به دست به کنار رود آمد .

ناگهان اشکش سرازیر شد اما کسی در آنجا نبود که دلداریش دهد دردش را درک کند.

او در خانه ی پدرش به اسرار مادر ناتنی اش مجبور بود کار کند و کسی هم نبود که به دادش برسد.

او آرزو میکرد به پروانه ای تبدیل شود و آزادانه برای خودش در آسمانها بدون مزاحمت مادر خوانده اش پرواز کند .

او داشت به آرزویش فکر میکرد که ناگهان فرشته ای جلویش ظاهر شد .

فرشته از لرزش دستان دخترک تعجبی نکرد و گفت : به آرزویت رسیدی عزیزم.

ودر همان حال دخترک به پروانه ای تبدیل شد آزاد و رها و دور از مادر خوانده ی ظالمش او از آن به بعد با خوشی به زندگی اش ادامه داد.

                                             پایان

چطور بود ؟

به نظر خودم که جالب شد.

بازم مثل همیشه نظر یادتون نره.


موضوعات مرتبط: داستان های کوتاه

تاريخ : یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 | 3:9 | نویسنده : rozhin yasini |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.